-->
[ Hoo Hagh ]
[ Hoo Hagh ]

... سوز سينه
     

( ... آنکه حال مردم ديوانه ميداند منم .. آنکه سوز سينه ی پروانه ميداند منم ...::: : :::... آنکه در جام محبت ، باده می ريزد توئی .. آنکه قدر ساغر و پيمانه ميداند منم ...::: : :::... آنکه خلقی را به چشمی ، می کند افسون توئی .. وآنکه افسون رخ جانانه ميداند منم ...::: : :::... آنکه دل ميسوزد و افسانه می سازد توئی .. وآنکه از سوز جگر ، افسانه ميداند منم ...::: : :::... طاق ابروی تو محراب است و چشمت مِی فروش .. آنکه راه مسجد و ميخانه ميداند منم ...::: : :::... خانقاهی هست در عالم ، ورای آب و خاک .. آنکه از دل راه آن کاشانه ميداند منم ...::: : :::... جمله درويشان عالم ، ساکن آن خانه اند .. آنکه نام صاحب آن خانه ميداند منم ...::: : :::... هــــو يا علی مددی ، حيــــدر ...::: : :::... هــــو .. حق .. علی اعلی .. ايليای حق ...::: : :::... التماس دعا .. يا حق ...::: : :::... ( شعر از : استاد حامد کرمانی ... ؛ اجرا از : درويش حق ، استاد فرمان فتحعليان

   
 



::: لينک های وبلاگ :::

٭ ............................................. ٭

::: مهبوط عصيانگر کويـر :::

[ Dr Ali Shariati : Mahboot e 

OsyAngar e KAVIR ]

زندگی چيست؟! ...
نان ...
آزادی ...
فرهنگ ...
ايمان ...
و دوست داشتن! ...

٭ .................................... ٭

خدايا! ...
رحمتی کن ،
تاايمان ،
نام و نان برايم نياورد! ...
قوتم بخش ،
تا نانم را ،
و حتی نامم را ،
در خطر ايمانم افکنم! ...
تا از آنانی نباشم که ،
پول دين را می گيرند ،
و برای دنيا کار می کنند! ...
بلکه از آنانی باشم که ،
پول دنيا را می گيرند ،
و برای دين کار می کنند! ...

٭ .................................... ٭

شرافتِ مرد ، به بکارتِ زن ميماند! ...
يکبار که لکه دار شود ، ديگر قابل جبران نخواهد بود! ...

٭ .................................... ٭

دين ِ چو منی ، گزاف و آسان نبوَد! ...
روشنتر از ايمانِ من ايمان نبوَد! ...
در دهر ، چو من يکی و آن هم مؤمن ،
پس در همه دهر يک بی ايمان نبوَد! ...

( استاد عصيانگرم : دکتر علی شريعتی )

٭ ............................................. ٭

::: !درويش! مکن ناله :::

[ Darvish , Hoo ]

درويش! مکن ناله! ...
که اين طايفه از کشته ستانند غرامت! ...

٭ .................................... ٭

در اين درگـه ، کـه گـَه گـَه ،
کـَه کـُهُ و کـُه کـَه شود ناگـه ...

مشو غـرّه به امــروزت ،
کـه از فــردا نئی آگـه! ...

٭ ............................................. ٭

::: !خاک تاراج وطن :::

[ IRAN ]

٭ ............................................. ٭

::: !!!آزادی در بند :::

٭ ............................................. ٭

::: ساعت رسمی :::

٭ ............................................. ٭

::: لوگوی حس غريب :::


[ Strange Feeling Logo ,88x31 ]
88 x 31


[ Strange Feeling Logo ,120x42 ]
120 x 42


[ Strange Feeling Logo ,164x57 ]
164 x 57


٭ ............................................. ٭

::: نشريه الکترونيکی سقف :::


[ Saghf Electronic Magazine ]
88 x 31


[ Saghf Electronic Magazine ]
120 x 40


٭ ............................................. ٭

::: وبلاگ زير يک سقف :::


 [ Under A Roof : SAGHF Electronic Magazine's Weblog ]
88 x 31


 [ Under A Roof : SAGHF Electronic Magazine's Weblog ]
120 x 40


٭ ............................................. ٭

::: Messenger وضعيت :::

٭ ............................................. ٭

::: آمار بازديد کنندگان :::

٭ ............................................. ٭
٭ ............................................. ٭

::: وبلاگ های مورد علاقه :::

٭ ............................................. ٭

::: وب سايت های مورد علاقه :::


٭ ............................................. ٭

::: وبلاگ / وب سايتهای معرّف :::


ليست وبلاگ / وب سايتهائی که حس غريب را معرفی نموده اند
.لينک ها در پنجره ی جديد باز شوند  

٭ ............................................. ٭

::: سايت های پشتيبان :::

.لينک ها در پنجره ی جديد باز شوند  


[ Blogger.com ]

[ BlogSpot.com ]

[ YACCS Comment ]

[ BraveNet.com ]

[ NedStatBasic.com ]

[ MacroMedia.com ]



٭  Saturday, April 03, 2004  ٭

ما خانه به دوشان ، غم سيلاب نداريم! ...
عاقبت ، حس غريب از اين خانه ی ازلی خويش رخت بربست و بر کاشانه ای ديگر مقيم گرديد تا که در مُقام ايليا ، بيارامد و سحاب اندوه خويش در آن سرای بباراند بر کوير دلهای تفتيده و عطشناک! ...
اندکی از گفتنی ها را گفتم در نگاشته ی پيشين که آخرين نگاشته ی من بود در اين لوح سپيد و مقدس حس غريب ، و باقی گفتنی ها را ميگذارم گفتن را و نبشتنشان را در سرای نوين حس غريب! ...
به هر روی ، چه اينجا و چه مُقام جديد حس غريب ، همه جا خانه ی يار است و بيتی ز بيوت آن نگار مقيم ملکوت که مَلک مُلک عشق است و صاحب ارض دلهای خونين جگر گشته و شرحه شرحه از فراق و پاره پاره از شوکران انتظار! ...
نقش کردم رخ زيبای تو بر خانه ی دل .. خانه ويران شد و آن نقش به ديوار بماند! ...

تمامی عزيزان دلی را که با عشق بی منتهای خويش و با تحفه ی مهر بيکران خويش ، بنده نوازی نمودند اين ساليان من بی سرمايه ی شيدا را ، به خدای بزرگ و مام هستی و به آغوش اهورا می سپارمشان و اميدوارم که همه شان در پناه ظل بی پهنای ايليای حق ، مسرور و بی غم و خندان و عاشق باشند و مجنون بمانند و مست! ...
عزيزان دل ، از اين پس ، برای نظاره ی حس غريب و نيوشيدن درد دانه های دل ايليا و نوشيدن آوای محزون غربت وی ، به وبلاگ جديد و کاشانه ی نوين حس غريب مراجعه نمايند.


http://ILIYA.ILIYAHOO.com


فدای همه گی تان :
کوچکترين همدرد درد کشيده تان : مهدی ( ايليای حس غريب ... )
يا علی ...

بيستون ماند و بناهای دگر گشت خراب .. اين درِ خانه ی عشق است که باز است هنوز! ...

از سر کوی تو گيرم که رَوم جای دگر .. کو دلی تا بسپارم به دلآرای دگر؟!
عاشقان را طلب از باده ی انگوری نيست .. هست مستان تو را نشئه ز صهبای دگر!
گر به بتخانه ی چين ، نقش رُخت بنگارند .. نکند چشم کسی ميل تماشای دگر! ...





( حس غريب ... )

1:08 PM  |  ايليا ...                

بايد عاشق شد و رفت ... ، بادها در گذرند! ...
مديدی بود که دست دست می نمودم بهر نگاشتن اين آخرين نبشته ی خويش ، در کرانه ی بيکرانه ی اين مُقام ازلی و اين لوح سپيد و طهور حس غريب خويش؛ ليک گاهی غل بی مجالی بر گريبان اين دل به غليان آمده پيچيده بود و گاهی نيز همان رسن بی حوصله گی ها و ابری بودن های هوای حوصله بر گـُـرده ی ذهن و دل پنجه افکنده بود و گاهی نيز تهی بودن بطن از خلوص و طهارت و شيدائی ، مسبب و موجب و علت بود خموشی را و سکوتی بغض هيئت را در گلوی توتمی شورشگر! ...
دلم ديوانه شد ، ای عاقلان! آريد زنجيری .. که نبوَد چاره ی ديوانه ، جز زنجير تدبيری! ...

به هر روی ، اينک که سوز دلتنگی و درد اختناق و شور خفقان ، همچون بختکی هايل و بسان المی حناق وش - که حايل است بی پرده نگاری های اين دل وحشیِ مانده در بند نفسی هايل را - ، می آزارد اين طفيل دل تنهاتر از هميشه ی مرا و پنجه می کشد بر ديواره ی روح عصيان صفت من و سوهان ميزند اذهان ارواح عريان ابدان نهفته در سينه ی تنگ و شرحه شرحه ی مرا و می خراشاند نای سينه ای نای آوا را ، عزم نگاشتن نموده ام و قصد نبشتن رازی سر به مُهر کرده ام ديگر! ...
باز فرو ريخت عشق ، از در و ديوار من .. باز ببرّيد بند ، اشتر کين دار من!
باز سر ماه شد ، نوبت ديوانه گی ست .. آه که سودی نکرد ، دانش بسيار من!
بار دگر فتنه زاد ، جمره ی ديگر فتاد .. خواب مرا بست باز ، دلبر بيدار من!
صبر مرا خواب برد ، عقل مرا آب برد .. کار مرا يار برد ، تا چه شود کار من!
بار دگر شير عشق ، پنجه ی خونين گشاد .. تشنه ی خون گشت باز ، اين دل سگسار من! ...


آری ...
هر آمدنی را رفتنی ست و هر آنکس که عاشق گشت ، بايد مسافر گردد و آنک سفر خويش بر هجرت بدل نمايد و مهاجر گردد ، و در اين ميانه تنها من و توی درد فهم درد آشنای درويش روی و در خويش خوی ، کاسب معرفت بايد گرديم و کاتب درّ معرفت نيز هم! ...
معرفت درّ گرانی ست ، به هر کس ندهند .. پر طاووس قشنگ است ، به کرکس ندهند! ...

و من ، اينک بايد که خبری دهمتان از کوچی و رحلتی ، از آواره گی و در به دری و خانه به دوشیِ ديگری ، از مرگی باز و حياتی ديگر ، همچون همين بهار که آيتی ست عارفان را از قيامتی و رستخيزی که نهفته ست در پس آن و نفخه ی صوری و شوری و نشوری ديگر باره باز هم! ...
اينک کار نبشتن من الکن ، کار نگاشتن من قاصر ، کار توتم زدن من بی مايه ی پوچ پوک دريوزه روح مسکين دل ، ديگر تمام گرديده ست در اين لوح محفوظ حس غريب! ...
و من اينک ، اين لوح مطهر حس غريب را به حال خويش رها بايد که نمايمش و همچنان ناگشوده بگذارمش و همچنان نيمه تمام رهای نمايمش ، تا که گشودن مُهر دل پر مِهر خويش را واگذارم بر مفتاح لوح طاهری ديگر! ...
اسرار سر به مُهر مستی و جنون خويش را نيم گفته باقی ميگذارمشان در اينجای و به مُقامی ديگر کوچ مينمايم از اين مُقام ازلی خويش؛ که تقدير ما را بر ديوانه گی و جنون و سر مستی و بيقراری و شيدائی و رسوائی و سوز و گداز بنوشته ست اهورای از ازليت عدم!؛ که ما از ازل آواره بوده ايم و بی خانمان ، خانه بر دوش بوده ايم و رند و لاابالی و صوفی و درويش در خويش بی خويش بی قرار ، زنگی بوده ايم و مست و عيار و هر جائی! ...
از ازل ايل و تبارم همه عاشق بودند! ... ،
سخت دلبسته ی اين ايل و تبارم ... ، چه کنم؟! ...
يک به يک با مژِگان تو دلم مشغول است ،
ميله های قفسم را نشمارم چه کنم؟! ...


آسمانا! آشيان من مزن بر هم که من ،
يک نفس ويران کنم اين نـُـه قفس کاشانه را! ...
تو خيال خود کُن و اين خانه های تو به تو ،
ور نه من درويشم و بر دوش دارم خانه را! ...


آری ...
دراويش در خويش گشته و بی خويش گرديده را نه هراسی ست از هجران و رحلت و کوچ و بار بر بستن ها و آواره گرديدن ها و بی خانمان گشتن های هر روزه و بانگ الرحيل نيوشيدن های هماره گی و راحيل گشتن های پی در پی ، که اصلاً همين هاست غايت آمال و آرزوشان!؛ و من که درويش نمای گشته ام و نه در خويش ام و نه بی خويش و نه بی قرار و نه مست و نه عيار ، مشتبه ميدارم خويش را بر دراويش حق ، و از همين روی ، به سرور فرياد بر می آورم که رحلت من فرا رسيده ست کنون از اين کاشانه ی ازلی کلماتی که منشآت همه شان ذکر طاهر « هو » بود و غايت همه شان نگاشتن بهر قربت بر مظهر مطلق « او » که حق مطلق است و خداوند خدای است و مظهر و مبدأ و مبدع عشق و مستی و جنون و شيدائی! ...
لُنگکی زير و لُنگلی بالا .. نِی غم دزد و نِی غم کالا! ...
بوريا کهنه ای و پوستکی .. دلکی پر ز مهر دوستکی! ...
اين همه بس بوَد « ايلی » را .. مردک رند لا ابالی را! ...


سخت است بر من ، صعب می نمايد در نظر تلخم ، گرانسنگ و مُرّ است بر من هجرت از اين مُقام ازلی طهوری که همه ی سرمايه ی من بی ثمن است اندر اين هستی دنی و عريانی که سرشار است از نامردمان رهزن و قداره بندان بيگانه با مرام و بهتر بگويم ، نه نا مردان ، که نا زنان پست بيگانه با شرافت و حريت و غيرت!؛ اما چه توان نمود جز اين؟! کدامين ره توان برگزيدن جز هاجر گشتن بر سوی سبيل دوست؟! ...
می گويم هجرت ، و نمی گويم سفر ، از آنروی که سفر را معنی آن باشد که بازگشتی در پس آن است و هجرت را نه رجعتی و بازگشتی در پی است ، و من مهاجرم از اين مُقام و نه مسافر! ...
...
عبور بايد کرد! ...
صدای باد می آيد ... ، عبور بايد کرد! ...
و من مسافرم ، ای بادهای همواره! ...
مرا به وسعت تشکيل برگ ها ببريد! ...
مرا به کودکی شور آب ها برسانيد! ...
...


ليک من بايد چنين گويم : " و من مهاجرم ای بادهای همواره! ... "؛ که مگر نه اينکه خود سهراب ، آن سبزينه روح که خود روح عشق بود چنين می گويد : " زندگی ، حس غريبی ست که يک مرغ مهاجر دارد! ... "؟! ، پس نه مرغ مسافر را ره خواهند نماياند بر اوج قله های قاف عشق ، که مرغان مهاجر را حس غريب دهندشان و بار عام دهندشان و اذن حضور در بارگاه سيمرغ عالم که خود روح پرواز است و مايه ی اوج از حضيض بر ملکوت؛ که يار عزلت گرفته در اين بار ، مايه ی عروج است و نه منشأ هبوط! ...
ما و مجنون ، همسفر بوديم در دشت جنون .. او به مقصدها رسيد و ما هنوز آواره ايم! ...

بگذرم از حزين نگاشتن و ناله سر دادن و شکوه از فرا آمدن هجرتی ديگر ، که اصلاً قصد من از نبشتن اين کلام درد آلوده ، آلوده نمودن کاريز دل درد آشنايان نبود به شوکران اندوه؛ خبر هجرت ، تنها بهانه ای شد بهر نگاشتنی ديگر ، آنهم کمی بی پرده تر ، شايد!. بگذار بگويم از حس غريب خويش اينک ، که اصلاً هجرت و خانه به دوشی و آواره گی ، پيشه ی ازلی ماست و " ما خانه به دوشان غم سيلاب نداريم! ... "؛ همين! ...
هر چند که چون صورت ديوار ، خموشم ،
از ياد کسی هست درون ، پر ز خروشم! ...
با تهمت و طعنم چه ازين خانه برانی؟! ،
زاهد! ز تو اين خانه ... ، که من خانه به دوشم! ...


شايد توی رفيق درد آشنای درد کشيده و درد فهميده که درد دانه می پاشانی بر ارض بکر دلت هر روز و هر شب حيات ، با خويش گوئی که سبب چيست که اين ايليای شوريده سر ، اينچنين در وصف و نعت اين لوح حس غريب خويش می نگارد و اينچنين اين لوح محفوظ را عزيز ميدارد؟! که مگر نه اينست که اين صفحه ، صفحه ای ست ظاهری و تهی از هر طهارتی و ثمنی؟! اما من می گويمت که چه گشته ست که اين لوح حس غريب ، اينچنين بهر من ، ثمين گرديده ست و به کوهی گرانسنگ ز سيم و زر نيز معاوضه نخواهم داشت دمی در آن ماندن را و نگاشتن را و هوی زدن را! ...
که مگر ناگفته اند که " شرف المکانِ بالمکين : شرافت و قدر و منزلت هر مکانی ، به مقيم آن مُقام است و نه هيچ چيز ديگری! ... "؛ و نه اينکه پنداری که مقيم اين مُقام طهور حس غريب ، پسرکی رند و عيار و قلندر است ، مهدی نام!؛ که آنکه در اين لوح محفوظ مينگارد ، نه منم ، که هر چه هست اوست؛ نه مهدی ست ، که ايليا ست؛ نه منم که می انديشد و می شورد و ز سبوی دلش ، آب حيات می تراود و می گريد و قلم ميزند و لجام توتم رها ميسازد که به هر سوی خواهد رود و گسسته عنان و گسيخته افسار بگويد و فرياد زند و بغض های فرو خورده ی سکوت خويش از بيداد ظالمان ، داد زند و به داد خويش ، داد ستاند ، که هر چه هست تنها اوست و او همان مظهر مطلق هوست!؛ نه منم که مست ميگردد و بی باده ، ساغر زده ميشود و سماع آغاز ميدارد به ابدان کلام خويش و به رقص در می آيد به ايادی حروف خويش و مجنون ميگردد و رسوا و بيقرار و ديوانه و شهره ی عام و خاص ، که هر چه هست و هر که هست ، باز هم همان اوست! ...
آن که بی باده کند جانِ مرا مست ، کجاست؟! ...

آری ... ، آری ... ، آری ...
نه مهدی ست که می نگارد و نه مهدی ست که به تفکر و مداقه می نشيند و نه مهدی ست که توتم ميزند و نه مهدی ست که ميسرايد و اصلاً نه مهدی ست که هست!؛ که هر چه هست و هر که هست ، چه در نظم و چه در نثر و چه در شعر و چه در کلام ، ايليا ست و طفيلی ز نسل پر اصالت ايليای حق!؛ و خلاصه و لبّ کلام اينکه : در اين لوح محفوظ حس غريب ، " من نه منم ، نه من منم! .. من نه تو ام ، تو ام منی! ... "؛ همين و ديگر هيچ! ...
و باز هم بگذار بگذرم از شرح و تصوير آنکه مبدأ و منشأ و صاحب و مَلک اين مُلک حس غريب است ، که عارفان و عاقلان و عاشقان و مستان و مجانين ، خود فهم توانست کردن! ...
از حس غريب و قداست و طهارتش سخن ميراندم گوئی ، پس رخصتم ده تا که بنگارم اندکی از اسباب و علل اين مدعای خويش را بهر توی رفيق عاشق عاقل درويش! ...
من نبودم ، که بودم ، ليک مرده ای در ميان زنده گان ، ميتی به روز مرگی گرفتار آمده در اين دياری که طاعون نسيان و وبای روزمرّه گی ، گريبان پير و جوان را بگرفته ست و تلی از اموات به رقص غفلت گرفتار آمده را ارزانی اين موطن داشته ست!؛ مرده بودم و پست گرديده بودم و جيفه ای گشته بودم که تعفن لاشه ی غافلش ، از فرسنگها دورتر ، مشام دل می آزرد!؛ خلاصه اش اينکه : بودم ، ليک نبودم!؛ همين ديگر ، بفهم! ...
ليک ...
حس غريب که آمد ، مرا هستی بخشيد و عينيت ارزانی ام داشت و هستم کرد و مستم نمود و ثمين داشت من پوک پوچ بی مايه را! ...
حس غريب که آمد ، قلم و توتم و انديشه و عقيده و ايمانم بخشيد و سنگ صبور گشتن بر من آموخت! ، سنگ صبوری که خود تنهاترين تنهايان عالم است و هيچکس يافت می نشود که غم از دل پر داغ وی بزدايد و زنگار از آينه ی دلش بروبد ، آينه ی دلی که به آههای پی در پی ، کدر ميشوند و مکدر خاطر و خاکستری لون! ...
...
و عشق ... ،
صدای فاصله هاست! ...
صدای فاصله هائی که غرق ابهامند! ...
نه! ...
صدای فاصله هائی که مثل نقره تميزند! ... ،
و با شنيدن يک هيچ ، می شوند کدر! ...
هميشه عاشق تنهاست! ...
...


حس غريب بود که ليلای ليلی را ارزانی ام داشت؛ حس غريب بود که ايليا را بر من بخشيد؛ حس غريب بود که مرا دست پروريده ی استاد عصيان ، شهيد « دکتر علی شريعتی » نمود؛ حس غريب بود که بر من شرافت و غيرت و حريت و مردانه گی و آزاده گی و علم و عمل و قلم و توتم و حرف و کلام و هدف و عشق و جنون و مستی و درويشی و بيقراری و شيدائی و رسوائی و و و ... آموخت!؛ باز هم بگويمت؟! ...
مرده بُدَم ، زنده شدم ... ، گريه بُدَم ... ، خنده شدم! .. دولت عشق آمد و من ، دولت پاينده شدم! ...

حس غريب که آمد ، تازه فرا گرفتم که حيات بهر مردم يعنی چه و اين عوام و اين مردم پر درد پر نياز بی پناه بی گناه يعنی که؟! ...
حس غريب که آمد ، فرا آموخت مرا که با شادی مردم ، مشعوف گرديدن يعنی که چه و با خنده هاشان ، سرمست گرديدن و مسرور گشتن يعنی چه؟! ...
حس غريب که آمد ، بر من آموخت که با درد و اندوه و غم مردم ، محزون گرديدن يعنی که چه و با گريه و ضجه و اشکشان ، مرگباره گرديدن و پر غصه گشتن و گريستن يعنی چه؟! ...
حس غريب که آمد ، بر من آموخت که از برای خلق و خدا زيستن يعنی که چه و آنک فرا آموخت مرا که جهاد و اجتهاد و شهادت چيستند و غايت و فلسفه ی حيات چيست و چه بايد کرد و چه ميتوان کرد؟! ...
حس غريب که آمد ، بر من آموخت که بودن يعنی که چه و هستن يعنی چه و شدن چيست؟! و در آخر آموخت مرا که ماندن يعنی چه و چرا بايد ماند؟! و عاقبت بر من آموخت که اين نه درست است که می گويند : " بايد کاری کرد تا ماند! ... " ، بلکه درست اين است که : " بايد ماند تا کاری کرد! ... "؛ آری! ...
حس غريب که آمد ، ايمان را بهر من معنا نمود و عصيان را نيز ، شرافت را و غيرت را نيز ، حريت را و حيرت را نيز ، عشق را و عقل را نيز هم ، و ...
حس غريب که آمد ، من رفتم! ... ، و آن منِ ديگرم آمد! ... ، خويشتن خويشم! ...
حس غريب که آمد ، مهدی مُرد! ... ، و ايليا آمد! ... ، همزاد ازليم! ...
اينها همه بس نيست بهر اثبات مدعای من بر قداست و طهارت و بکارت حس غريب؟! ...
هزار بار بشويم دهان به عطر و گلاب .. هنوز نامِ تو بردن ، کمال بی ادبی ست! ...

حس غريب که آمد به سراغ من مؤمن موروثی ، ايمان مرا که ميراث ابليس بود و تهی ز هر معنائی و يقينی و طهارتی و حضوری و ظهوری ، از من ستاند و کفر ارزانی ام داشت؛ مؤمن بودم ، ليک ايمانم موروثی نياکانم بود و مسلمانی ام ، شناسنامه ای و دروغين!؛ مذهبم ، مذهب دوز و کلک و توجيه و دروغ و غيبت و افترا و تظاهر و رياکاری و نان به نرخ روز خوری و بوقلمون صفتی و بنده ی حزب باد بودن بود!؛ ليک ، حس غريب که آمد ، به خواست خويش و به شوق و انتخابی از روی يقين ، کافرم گردانيد ، و آنک همه گان تکفير نمودندم و من انا الحق زدم و علی اللهی گشتم و درويش گرديدم و عيار و هوائی!؛ کفرم ، مرا تا اوج قله های دار حلاج بالا برد و به عين اليقين حضور نايل آمدم و دانستم ندانسته ها را و در ديار دوران گذاری طهور ، به خلصه و تفتيش و حيرتی خلسه وار مشغول گرديدم!؛ " ندانم های بسيار است ، ليکن من نميدانم! ... "؛ همين! ...
گفت آن يار کزو گشت سر دار بلند .. جرمش اين بود که اسرار ، هويدا ميکرد! ...

حس غريب که آمد به سراغ من بی ايمان بيگانه با عصيان ، هراس و ترس و باک مرا از حق گوئی ، به دور افکند و مرا بر حق گوی حق جوی عصيانگر گستاخی بدل داشت که تنها سخن از حق ميراند و تنها به کنکاش مظهر مطلق حق مشغول است و غايتش رسيدن است بر مبدأ عشق و مستی و جنون و حلاج وشی و انا الحق گوئی!؛ و از آن پس ، روزی هزار بار تکفيرم می نمايند مردميان و من سخت به کار جستجوی خويش مشغول و تو گوئی که سرب آجين نموده اند آذان مرا که هيچ نمی شنوم از لعن و ناسزاها و نصيحت ها و شماتت های اين مردميان مصلحت انديش پر هراس!؛ " گه کافر و گه مؤمن دهرم خوانند! ... "؛ ...
باز اين که بود گفت انا الحق؟! که هر درخت .. در پاسخِ انا الحقِ او ، دار می شود! ...

حلاج وشانيم که از دار نترسيم .. مجنون صفتانيم که در عشق خدائيم!
ترسيدن ما چونکه هم از بيمِ بلا بود .. اکنون ز چه ترسيم؟! که در اوج بلائيم! ...


حس غريب که آمد به سراغ من بی عشق هوسران بوالهوس لا ابالی مرتاض رياضت کش ، بر من آموخت تمايز ميان عشق را و هوس را ، بو الهوسی را و عاشقی را ، جنون را و ديوانه گی را ، لا ابالی گری را و علی اللهی گری را!؛ و آنک دانستم که تا آنک که حس غريب نبود ، عشق پاک و طاهر من ، هيچ نبود جز رياضت و تقوای گريزی!؛ و آنک که حس غريب آمد ، عشق را معنا نمود در قاموس ذهن و دل من ، و مرا به تقوای ستيزی دعوتم داشت و شهوت را و هوس را در برابر دل من بگذارد و آنک به سنان انتخاب و سپر ورع ، نبرد و تخاصم با اين ديو هايل غريزه و نفس را از من طلب نمود!؛ و من اينک در کارزار عشق و هوس گرفتار آمده ام و گه نفس بر من غالب آيد و گه منِ ديگرم بر نفس غالب آيد و فرجام کار نامعلوم است و اين نبرد را گوئی پايانی نيست!؛ ليک بايد که درگير بود و دچار گشت و درّ عشق را تا به سر منزل دوست در کف گرفت و هميان عاشقی را سخت محافظت نمود از چنگال دد و ديوان رهزن دل ، تا که آنک به انتخابی درست ، در خور گردی انتخاب گرديدن را از جانب نگاری دلربا و لاهوتی! ...
سعديا! عشق نياميزد و شهوت با هم! .. پيشِ تسبيح ملائک نرود ديوِ رجيم! ...

...
و ميزبان پرسيد :
قشنگ يعنی چه؟! ...
- قشنگ يعنی تعبير عاشقانه ی اَشکال! ...

و عشق ... ، تنها عشق ... ،
تو را به گرمی يک سيب می کند مأنوس! ...
و عشق ... ، تنها عشق ... ،
مرا به وسعت اندوه زنده گی ها بُرد! ...
مرا رساند به امکان يک پرنده شدن! ...

- و نوشداروی اندوه؟! ...
- صدای خالص اکسير ميدهد اين نوش! ...
...
دچار ... ، يعنی عاشق! ...
و فکر کن که چه تنهاست ،
اگر که ماهی کوچک ،
دچار آبی دريای بيکران باشد! ...
چه فکر نازک غمناکی! ...

...
خوشا به حال گياهان ، که عاشق نورند! ...
و دست منبسط نور ، روی شانه ی آنهاست! ...
- نه! ... ، وصل ممکن نيست! ...
هميشه فاصله ای هست! ...
...
دچار بايد بود! ...
وگرنه زمزمه ی حيرت ميان دو حرف ،
حرام خواهد شد! ...
...
و عشق ... ،
صدای فاصله هاست! ...
صدای فاصله هائی که غرق ابهامند! ...

نه! ...
صدای فاصله هائی که مثل نقره تميزند! ... ،
و با شنيدن يک هيچ ، می شوند کدر! ...
هميشه عاشق تنهاست! ...
...
شراب بايد خورد! ...
و در جوانیِ يک سايه راه بايد رفت! ...
همين! ...
کجاست سمت حيات؟! ...
...
ببين! ...
هميشه خراشی ست روی صورت احساس! ...

...
عبور بايد کرد! ...
صدای باد می آيد ... ، عبور بايد کرد! ...
و من مسافرم ، ای بادهای همواره! ...
مرا به وسعت تشکيل برگ ها ببريد! ...
مرا به کودکی شور آب ها برسانيد! ...

...


حس غريب که آمد به سراغ من رانده ی مطرود از درگاه الوهی ، قصه ی خلق و راز سر به مُهر آفرينش و اسرار آن امانت ازلی را در گوش من تکرار نمود ، اما به شيوه ای درست که تا آنک ناشنيده بودمشان!؛ رنج بودن را و لذت عصيان را و فلسفه ی هبوط را و طريق عروجی دوباره را فرا آموخت بر من و آنک دست مرا بگرفت و از جاده ی پر همهمه و پر ازدحام روزمرّه گی ها و نافهمی ها و نادانی ها و جهالت ها و بلاهت ها و سفاهت ها ، مرا بر سر ميدانگاهی عشق رها نمود تنها و غريب ، و تنهائی را در انبوه جمعيت تجربه نمودم با حس غريب و بدل گشتم بر نادان طالبی که در طلب است سرچشمه ی آب حيوان را ، ليک در ورايش هزار راه است و تمامی شان درست می نمايد و مرد خواهد که ره از بيراه باز شناسد و بر صراط قدم بگذارد ، و اين ميسر نخواهد شد جز به مدد اهورا و به نظر ايليا و به ياری خضران پير خرابات! ، اميد! ...
طی اين مرحله بی همرهی خضر مکن .. ظلمات است! بترس از خطر گمراهی! ...

عشقِ من! در سفر عشق ، خطر بايد کرد! .. سينه را بر سر مقصود ، سپر بايد کرد!
يار من! چرخ به دلخواه نخواهد چرخيد! .. تا بدانی به چه تدبير ، هنر بايد کرد!
فتح اين قله ی آزاد ، به آسانی نيست! .. عشق من! در سفر عشق ، خطر بايد کرد! ...


حس غريب که آمد به سراغ من بدبين بی هنر ناخوانده دفتر عشق ، بر من آموخت نگاه عشق را و به نظر عشق بر عالم نگريستن را و به چشم دل همه کس را و همه چيز ديدن را و از دريچه ی چشم يار ، نظره افکندن بر مخلوقات و موجودات بيچاره و بی پناه عالم را! ...
چشمها را بايد شست! ...
جور ديگر بايد ديد! ...


و آنک بود که من ، عاشق روسپی ها گشتم و هر شب در بستر خيالی خويش ، در کنارشان خفتم و نوازش مهر ارزانی داشتمشان و نه ابدان عريان و کالبدهای لختشان ، تحريک نمود من پر شهوت را ، که روح جامه ی نياز بر تن نموده شان ، تحسين مرا بر انگيخت!؛ با هر آه دروغين شهوانی شان در بستر اغيار - بهر لقمه خشکی نان - ، آه کشيدم از ژرفنای دل خويش - بر معصوميت و بی پناهی و بی گناهی شان - ، و لعن فرستادم بر حاکمان بی شرافت بيگانه با حيا که غم نان را مقيم اذهان اين مردميان گرسنه و مسکين نموده اند و چپاول پيشه اند و به يغما می برند سرمايه ی اندک اين آريائيان پر احتياج را؛ که عريانی کالبد و روسپی صورت بودن ، چه اهميت دارد آنک که بسياری متظاهرين مقدس مآب ملحد سيرت ، عريان روحند و دريوزه سيرت؟! ...
...
می توان در بازوان چيره ی يک مَرد ،
ماده ای زيبا و سالم بود ،
با تنی چون سفره ی چرمين ،
با دو پستان درشت سخت! ...


می توان در بستر يک مست ، يک ديوانه ، يک ولگرد ... ،
عصمت يک عشق را آلود! ...


می توان يک عمر زانو زد ،
با سری افکنده در پای ضريحی سرد! ...
می توان در گور مجهولی ، خدا را ديد! ...
می توان با سکه ای ناچيز ، ايمان يافت! ...

می توان در حجره های مسجدی ، پوسيد ،
چون زيارتنامه خوانی پير! ...
می توان چون صفر در تفريق و جمع و ضرب ،
حاصلی پيوسته يکسان داشت! ...

می توان چون آب ، در گودال خود خشکيد! ...

می توان همچون عروسک های کوکی بود ،
با دو چشم شيشه ای ، دنيای خود را ديد! ...

می توان با هر فشار هرزه ی دستی ،
بی سبب فرياد کرد و گفت :
" آه! ... ، من بسيار خوشبختم! ... "


حس غريب که آمد به سراغ من خودبين پر تکبر پر غرور خود محور سرمست از باده ی غرور - " خرقه ی سالوس ، از باد غرور آبستن است! ... " - ، بر من آموخت گريستن را بر طفلی دريوزه ، و از آن روز من روزی هزار بار بر گدای محله ی مان می گريم و روزی دو صد بار تمام پول های درشت و اسکناس های جيب خود را - و نه پول خرده ها و پول پاره هايم را!!! - ارزانی ميدارم بر آن پيرزن مسکين کنار پيتزا فروشی محله ی مان و روزی ده بار - آنگاه که بايد از مقابل آن مرد عليل و آن مستمند جلوی دفتر کارم بگذرم - ، خود را به عليلی ميزنم و لنگ لنگان از مقابل آن معلول راه ميروم تا که دلش خوش شود که همدردی و همدلی و همزادی يافته ست که غم مشترکی دارد با وی! ...
غصه ميخوردم که کفش ندارم! ...
مردی را ديدم که پا نداشت! ...


حس غريب که آمد به سراغ من بيگانه با شهامت و وطن پرستی و ايمان ، بر من آموخت راز شهادت را و آنک مجنون خويش را شناختم که سالهای سال بود که در جزيره ی مجنون آرميده بود برای هماره ی عمر غم انگيز پر از بی کسی من ، و فرياد غربت و بی کسی بر آوردم که : " عشق من در مجنون جا مانده است! ... " ، و به هق هقی بی منتها گريستم و در لابلای گريه و شهقه ی خويش ياد کردم از مجنون استخوانی پيکر و متلاشی کالبد خردينه تابوت خويش و آوای غربت سرودم که : " مجنون من در مجنون جا مانده است! ... "؛ و آنک ليلای بی مجنون خويش را شناختم دوباره و دردش را و ايثارش را و مردانه گی اش را و فداکاری اش را و شهادت در عين حياتش را يک به يک شرح نمودم برای خويش ، و آنک غلام حلقه به گوشش گشتم و بنده و برده و چاکر و مخلص وی شدم و روزی دو صد بار بر غربت او گريستم و روزی هزار بار ناسزا و فحش ناموس نثار آنانی داشتم که ناموس مرا در جوانی ، بدل داشته اند بر کهن مادری غريب و بی حوصله و بشکسته قامت و شرحه شرحه بطن و سپيد موی و چروکيده روی که مرغ بسملی را در نظرت تداعی ميکند نظاره اش! ...
ای شرم! ...
ای کبود! ...
تنها برای مردمک چشمهای اوست ،
گر می پرستمت! ...


ای سبز! تو را سپيد پوش آوردند! .. با سينه ی سرخ و پر خروش آوردند!
آنروز به روی دستها ميرفتی .. امروز تو را به روی دوش آوردند! ...


{
کوی خورشيد کجاست؟! ...
و کنون از پس هجران دراز ،
وقت باز آمدن آن گلهاست! ...

مادری می نالد! ...
کودکی می گريد! ...
آه مادر! پدرم باز آمد! ...

گفته بودی که پدر می آيد ،
تا به خاکش سپريم! ...
دوش هم من او را ،
ديدمش باز به خواب ،
که به روی لب خويش ،
گل لبخندی داشت ... ،
و به آن بوسه ی مِهر ،
به سر و صورت من گل ميکاشت! ...

من پدر را ديدم! ...
بارها در رؤيا! ...
و در آن قاب سفيد ،
که در آن تاقچه است! ...
ولی اکنون ، مادر! ...
کو پدر؟! کو پدرم؟! ...


پس چرا در تابوت ،
غير آن بقچه ی پيچيده ی خُرد ،
که نهادند به گور ،
از پدر هيچ نبود؟! ...
يعنی آن بقچه ، نشان پدر است؟! ...


آه مادر! پدرم! ...
کوی خورشيد کجاست؟! ...

}

حس غريب که آمد به سراغ من خسته ی بيکس غريب بی عشق ، عاشق شدم و عشق ارضی را تجربه نمودم و نيمه ی ديگر خويش يافتم!؛ او تمام هستی خويش بر پای من ناچيز بی قابل ريخت ، و من آنچه در خور بود معشوقه ای ارضی را ، ارزانی داشتمش!؛ عاشق گشتم ، معشوق نيز!؛ عاشقی کردم و نياز ، معشوق نيز گشتم و پر ز ناز!؛ امتزاج نمودم و در نفس هاش نفس کشيدم و در آغوشش آرميدم و در چشمانش خويشتن را به نظاره بنشستم و مهربانی را و لطف را و تکيه گاه گشتن را و سنگ صبوری پيشه نمودن را آموختم و فرا آموختمشان بر معشوقه ی ارضی خويش و از وی نيز چه بسيار چيزها که فرا آموختم؛ جسم خويش جاری نموديم در ابدان ممزوج هم و روح خويش پيوند زديم بر يکديگر و دم من را وی می بلعيد و فرو می برد و بازدم وی را من می بلعيدم و فرو می خوردمش و آنک در هوای هم زيستيم و در کنار يکديگر رشد نموديم به طعام عشق و به نان مقدس نمو کرديم و به شراب عشق سيراب گرديديم و آنک قله های عشق ارضی را سفله يافتيم در زير گامهای خويش و تمام گرديد روايت عشق ما و هر يک به پرواز خويش در ملکوت مشغول گرديديم و ديگری را رها نموديمش به دست دايه ی آسمان و لَــله ی ملکوت تا که از سينه ی خويش ، او را شير دهد و غذای عشق در کام گرسنه و نای تشنه اش فرو ريزد تا که آن عاشقی که همو معشوق است ، در آغوش مام هستی بيارامد و بخسبد در دامن وی؛ و اينگونه گشت که ليلی و شيرين و ويس و عَذرا را همه من به چشم خويش در نی نی نگاه وی ديدم و مجنون و فرهاد و خسرو و رامين و وامق را همه او در مَردم چشم من بديد!؛ چه بسيار هجران ها و فصال ها را تجربه نموديم و چه بسيار شوکران های مرّ جدائی در کام يکديگر فرو ريختيم ، و چه بسيار وصال ها و رسيدن های کوته را تجربه نموديم با يکديگر و چه بسيار شراب عشق و جنون در کام يکديگر فرو ريختيم از باده ی دلهای تازه عاشق و شيدا و رسوا و بيقرار گرديده ی خويش!؛ و همه ی اين فصال ها و وصال ها ، تمامی آن هجران ها و رجعت ها ، همه و همه نشانی بود از هجرت و جدائی ابدين مان از معشوقه و نگار و يار و دلبر و دلدار آسمانی مان که در انتظار وصلش ، دل خوش ميداريم و بذر اميد خويش به آب ديده و به خون دل ، آب ميدهيم شام تا بام و صبح تا شب ، هماره و هماره ای که نامعلوم است تأويل بی ثمرش!؛ " بهترين چيز ، رسيدن به نگاهی ست که از حادثه ی عشق تر است! ... "؛ ...
ميان عاشق و معشوق ، هيچ حايل نيست .. تو خود حجاب خودی ، حافظ! از ميان برخيز! ...

در دل معشوق ، جمله عاشق است .. در دل عَذرا ، هميشه وامق است!
در دل عاشق ، به جز معشوق نيست .. در ميانْشان ، فارق و مفروق نيست! ...


حس غريب که آمد به سراغ من سرگردان بلاتکليف پر تحير ، عزيزان دلی بر من ارزانی داشت که همزادان من بودند در ديار ملکوت از روز الست ، همانان که در عالم ذرء با همه شان هم پيمانه بوديم بر سر خوان عشق و مستی و جنون! ...
هم صلبانان من ، همه شان عزيزان دلی بودند مرا که گر نبود حس غريب و گر نبود اين دنيای مجازی شگفت سايبر ، تا ابديت عدم نيز يارای آنم نبود که حتی تار موئی بجويم از يکی شان ، شکراً لله! ...
حس غريب بود که بر من ارزانی داشت هم محله ی مان در شارع عشق دلدار ، بچه محل عزيز دلم ، آن يار درويش در خويش بی خويشی که پير مرشد خرابات عدم است و سرمست از باده ی حضور و ساغر ظهور ، آن خضر ره به سر منزل مقصود رسيده و آن علی اللهی با عشق پر صفا را! ...
حس غريب بود که بر من بخشيد عزيز دلی را که مقيم مُقام يار است و رندانه سر در کوچه های ملکوت ، آشفته سر در پی دلدار ميدود و ره مينمايد ردّ گامهای کويری اش بر ره گمکرده گان کوير عرفات ، و اينگونه من نيز ره يافتم بر صراط مستقيم کوچه ی رند! ...
حس غريب بود که بر من ارمغانی آورد از آسمان پر نور و غرق ضوء شب ، مهتاب را ، آن عزيز دلی که پر ز عشق است و مست است و سير و سلوک مستی و جنون بر من می آموزد! ...
حس غريب بود که بر من عطا نمود برادری که مشتبه ترين است دلش و عشقش و خلق و خويَش بر من ، همو که مسافر جزيره ی تنهائی ست و در تلاشی بی منتهاست انجام رسالت عاشقی را! ...
حس غريب بود که بر من هديه داد عزيز دلی را که حديث عشق در گوش طفل نوپای من زمزمه می نمايد و عشق نثار دل پر نياز من می نمايد و مَحرم و مرهم و سنگ صبور می شود منِ سنگ صبور شهرتِ مُحرم بيت يار را! ...
حس غريب بود که بر من تحفه آورد قاصدک را به نسيم عشق ، آن عزيز دل محزون دل نازک دل را که عشق اندوهباره می بارد از کلام مهربان آن مهرباره ی هماره تلخ و خاکستری! ...
حس غريب بود که بر من بشارت داد مکاشفه ی حضور را در برابر يار ، به سبب آشنائی با عزيز دلی که کاشف است و مکاشفه پيشه و سالک طريق حق! ...
حس غريب بود که بر سر من منت بگذارد تا عرائض عزيز دلی را به استماع نشينم که از پاکان عالم است و از با عشق ترين عاشقان مهر! ...
حس غريب بود که ، همه ی عزيزان دلم را ، و همه ی شما مهربانان را ، همه ی شما نازنينان و مهراوه گان مهر باره را از آن من نمود! ...
حس غريب بود که بر من ، منِ ديگرم را ، تو را ، خدای را ، اهورا را ، ايليا را ، و هر چه هست و هر که هست را ، به امانت بخشيد! ...
ايليا ، به فدای اين حس غريب ازلی مطهر! ...

همه ی اينها که نبشتم و همه ی اين کلماتی که به رقص در آوردم و همه ی اين حروف دلی که به سماع برخاستند در اين کرانه ی حس غريب ، اندکی بود از آنچه حس غريب بر من عطای نمود به حاتم صفتی خويش ، و به قولی اين آخرين دست نبشته ی من در کرانه ی بيکرانه و بی پهنا و بی منتها و پر ژرفنای اين لوح ازلی حس غريب ، تنها کوته يادواره ای بود از دِينی که از حس غريب بر گردن من است و تا به ابديت عدم ، مرا مرهون و مديون و ريزه خوار حضور و کرم و فضل و جود خويش نمود و وامدار بنده نوازی بيدريغش! ...
باقی کلام ، باقی شروح مستی و جنون و شيدائی و عاشقی و سنگ صبور مآبی و علی اللهی گری و صوفی وشی و درويشی و و و ، بماند در کرانه ی مُقام نوين حس غريب ، که مزين و مطهر گرديده ست به نام نامی « ايلياهو » که شقی ست از دو ذکر مقدس و طهور و ثمين بهر من! ...
نقش کردم رخ زيبای تو بر خانه ی دل .. خانه ويران شد و آن نقش به ديوار بماند! ...

گرچه من ازين خانه ی ازلی و از اين کاشانه ی طهور خويش هجرت آغاز ميدارم ، ليک نيمی از دل خويش در اين جای به گرو ميگذارم و نيمی دگر از دل پر درد خويش بر مُقام جديد می کشانم ، و بر سر خوانی جديد و در بيتی نوين از بيوت الله ، به مستی می نشينم و مستانه سر و رندانه رو ، باز مستی می نمايم و باز عاشق ميگردم و باز مجنون ميشوم و باز رهرو آبله پای خسته روی بشکسته دلی ميگردم مقيم در مُقام بيابان بی کسی و غربت و حيرت! ...
تو مپندار کزين در به ملامت بروم .. دلم اينجاست! بده! تا به سلامت بروم! ...

داغ فراق دوستان ، بس که نشست بر دلم .. ميروم و نميرود ، ناقه به زير محملم!
بار بيفکند شتر ، چون برسد به منزلی .. بار دل است همچنان ، ور به هزار منزلم!
ای که مهار ميکشی! صبر کن و سبک مرو! .. کز طرفی تو ميکشی ، وز طرفی سلاسلم! ...





به اميد ظهور و حضور و ديدار دلبر بيدار هوشيار و آن يار و آن نگاری که هست عشاق را مايه ی انتظار! ...
همه ی عزيزان دلم در پناه حق و در ظل بی پهنای لطف مولا ...
يا حق و يا حی ...
يا علی ...

فدای همه گی تان : مهدی ( ايليای حس غريب ... )
بيستون ماند و بناهای دگر گشت خراب .. اين درِ خانه ی عشق است که باز است هنوز! ...

تتمه ی کلام ، با شعری از استاد قيصر امين پور ، آن گنگ خوابديده ی عالم؛ شعری به نام « همزاد عاشقان جهان » ...

{
امروز هم ،
ما هر چه بوده ايم ،
همانيم! ...

ما صوفيانِ ساده ی سرگردان ،
درويش های گمشده ی دوره گرد ،
حتی درونِ خانه ی خود هم مهمانيم! ...


اما کجاست خرقه و کشکولِ ما؟! ...

می خواهم از کنار خود برخيزم ،
تا با تو در سماع در آيم! ...

اين دفتر سفيد قديمی ،
اين صفحه ،
خانقاه من و توست! ...


وقتی من پشت ميز خود بنشينم ،
وقتی تو در هيئت الهه ی الهام ،
- آرام و بی صدا
مثل پر شناوری در باد ،
يا مثل سايه ، پشت سرم راه ميروی ،
و دفتر و مداد و کتابم را ،
- که در کف اتاق پراکنده اند
از روی فرش کوچکمان جمع می کنی ،
بی آنکه گـَـرد هيچ صدائی ،
بر لحظه ی سرودن من سايه افکند ... ،
آرامش حضور تو ، عطر خيال را ،
بر خلسه وارِ خلوت من ، می پراکند! ...
و خرقه ی تبرک من ، دستهای توست! ...

پس گاهی بيا! ...
و پشت سرم لحظه ای بمان! ...
دستی به روی شانه ی من بگذار ،
تا از فراز شانه ی من ، اين سطرهای درهم و برهم ،
اين شعرهای مبهم خط خورده را ،
در دفترم بخوانی! ...
تا سطرهای تار ، روشن شوند! ...
تا من قلم به دست تو بسپارم! ...
تا تو به دست من بنويسی! ...


بعد ،
يک استکان چای ،
- پس از خسته گی -
اين هم شراب خانه گی ما ،
- بی ترس محتسب -
*

آنگاه ،
در خانقاه گرمِ نگاه تو ،
ما هر دو بال در بال ،
بر سطرهای آبی اين دفتر سپيد ،
پرواز می کنيم! ...
اين اوجِ ارتفاع من و توست! ...

در دود عود و اسفند ،
همراه واژه های رها در هوا ،
رقص نگاه ما ، چه تماشائی ست! ...
اين حلقه ی سماعِ من و توست! ...


* اشاره دارد به بيتی از حضرت لسان الغيب ، حافظ شيرازی :
" شراب خانه گی ترس محتسب خورده .. به روی يار بنوشيم و بانگ نوشانوش! ...
}




( حس غريب ...
يا علی ... )


12:21 AM  |  ايليا ...                


© نقل مطالب و نوشته های اين وب لاگ ، با ذکر نام نويسنده و درج لينک مربوط به اين وب لاگ ، بلا مانع ميباشد ...

@ بهترين حالت برای مشاهده ی اين صفحه  :  وضوح 768 * 1024 ، IE 5.0 or Higher Version ...